تبليغاتX
:: عاشقانه های من برای محمد ::

عاشقانه های من برای محمد



 

همه کلمات با آنچه میان من و توست بیگانه اند

و من هیچ کلمه ای را برای گفتگو با تو شایسته تر از سکوت نیافته ام

آیا سخن مرا میشنوی...؟؟؟

 

+ نوشته شده در جمعه 13 آذر1388 ساعت 12:3 توسط بی نام |

                  

قفسم را مشکن!

 تو مکن آزادم ...

گر رهایم سازی

 به خدا خواهم مرد...!

من به زنجیر تو عادت کردم  

بارها در پی این فکر که در قلب توام

با تو احساس سعادت کردم....

به خدا خوشبختم

 تو محبت کن و بگذار
اگر عمری هست

 من بمانم چو اسیری به حریم قفست....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387 ساعت 22:6 توسط بی نام |

نیستش....

نمیدونم کجاست؟!

چه می کنه؟

ولی می دونم که ندارمش...

.

.

.

آب از آب تکان نخورد...

 نه دیدی و نه دیده شدی...

 رفت و گذشت بی نگاهی که بوی مهربانی دهد...

اکنون هم مثل همیشه است...

 آری باز هم سر می زند تنهایی...

 آری از دوباره می آید دلتنگی...

ای دل

با ندیدنش چه می کنی؟...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387 ساعت 11:51 توسط بی نام |

 

و امروز یه روز دیگه از روزهای خدا بود. وبرای من روزی غیر از روزهای دیگه. . . امروز به اندازه تمام دلتنگیهام برات گریه کردم. مثل کسی که سنگ صبورش رو گم کرده و بعد از سال ها پیداش کرده. آخ که چقدر دلم برات تنگ شده بود و چقدر حرف برای گفتن داشتم. . . امروز تلخی انتظار این سه سال با دیدن دوباره ی تو به کامم شیرین شد. امروز بهترین روز من بود و من خیلی خوشحالم. درسته که نتونستم سیر نگاهت کنم ولی دیدار تو حتی برای ثانیه ای بهم زندگی می بخشه. . .

 محمد من! باز هم نگاهم كه تو نگاهت گره خورد خودمو گم كردم. نگاهتو دوست دارم. نگاهت اونقدر آشناست كه با نگاه اولت تصور مي كنم سالها با تو آشنا بودم. چقدر اين لحظه هاي کوتاه ديدار ، برام با ارزش و خواستنيه.اما صد افسوس كه خوب مي دونم همه چيز تنها تو همين يك نگاه خلاصه مي شه. از اينكه بياد ميارم با تو بودن برام محال ودست نيافتنيه تنم مي لرزه و غم وجودم رو می گیره. نمي دونم شاید اگه بدوني من با عشق بهت نگاه می کنم همين نگاهتو كه آخرين اميد منه از من دريغ كني.بخاطر همينه كه همين نيم نگاه رو از چشمان نافذ و تيز تو مي دزدم تا راز نگاهم پيش چشمات فاش نشه.حسي در وجودم صداي پات رو خوب مي شناسه. با شنيدن صداي پات قلبم به شماره مي افته، نفس تو سينه ام حبس ميشه.هر چی صداي قدم هات نزديكتر مي شه من ملتهب تر مي شم وقتي نگاهم به نگاهت وصل مي شه آتیش مي گيرم.شايد هم مي دوني كه زمان اين نگاه را بايد بسيار كوتاه نگه داري تا اسير شعله هاي اين آتیش نشي؟ اونقدر تو دلم به راه رفتنت چشم مي دوزم تا از چشمهام محو بشي . از اينكه یه بار ديگه نگاهم با نگاهت آشنا شد مست ومغرورم و ساعتها لحظه نگاهت رو تو ذهنم مرور ميكنم .و باز زندگي ميكنم به اميد روزي كه منو ملتهب كني به آتشم بكشي و خاكسترم رو بر باد بدي.آره دوست دارم تا زنده ام از آتیش تو بسوزم خاكستر شم و باز به عشق نگاه تو جون بگيرم اما از اين مي ترسم كه زمانه به رسم روزگار لذت آخرين نگاه رو هم، ازم سلب كنه.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387 ساعت 1:9 توسط بی نام |

 

کمی دیر اومدی. از ته یک خیابون مثل یک سایه نگرانی.

کمی دیر اومدی. اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی. به من می گن چیزی نگو. نباید هم بگم. اما دل یکی داره خاکستر می شه.

کمی دیر اومدی. اما یه راست رفتی سر وقت دل یکی و دست کردی تو سینه اش و دلش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی سر جاش. واسه همینه که دل یکی داره خاکستر می شه. دل یکی داره گر می گیره. یکی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه.

میون این همه خونه که خفه خون گرفتن یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر می شه. یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه. یکی می خواد نیگات کنه. نه می خواد بشنفتت. می خواد بپره تو صدات. یکی می خواد ورت داره ببردت اون بالا و بذاردت روی کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نیگات کنه. یکی می ترسه از نزدیک تماشات کنه. یکی می خواد تو چشمات شنا کنه. یکی اینجا سردشه. یکی همه اش شده زمستون. یکی بغض گیر کره تو گلوش و داره خفه می شه. وقتی حرف می زدی یکی نه به چیزایی که می گفتی که به صدات، به محض صدات گوش می داد. یکی محو شده بود تو صدات. یکی دل تنگه. توی یکی از همین خونه ها دل یکی داره خاکستر می شه. یکی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387 ساعت 22:46 توسط بی نام |

 

هرگز ، هرگز عشقم را به باد ندادم

هرگز حس غريب با تو نفس كشيدن را بر ديوار تنهاي اتاقم قاب نكردم

من عاشق بودم

اين يك حقيقت بود

حقيقت هميشه مصلوب است

من عاشق بودم

اين يك راز بود

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت 20:25 توسط بی نام |

 

چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

 

                                              نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو

 

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم

 

                                             دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو

 

و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را

 

                                         اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

 

تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم

 

                                               به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو

 

شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله

 

                                           و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو

 

 

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت                   زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
                                                              
چه تفاوت که چه خورده است "غم دل" يا "سم"     آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
                                                              
روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود               مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
                                                             
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد                  عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
                                                            
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد               دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت
                                                             

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 0:51 توسط بی نام |

 

براي تو....

تويي كه فقط فقط با ياد تو روزگارم به آرامش مي رسد.مي خواهم برايت بگويم از اين سالهایی كه بي تو گذشت.مي خواهم برايت از لبخندهايي كه هرگز روي لبهايم ظاهر نشده اند ودر برگريزان زندگي‌‍‍‌‍ راه بودن را گم کرده اند...

مهربانم! مي خواهم خود را به دريا بسپارم امواج پريشان دريا مرا به جايي خواهند برد كه ديگر هيچ از تو بر زبان نياورم اما نمي دانم چگونه در آن نا كجا تو را فراموش كنم تنهايم مگذار در ميان اين واژه هاي نامفهوم زندگي. من از چيزهايي كه هر لحظه مرا به قعر دريا مي برند مي ترسم از سايه خود وحتي از سايه ديوارها هم مي ترسم و هر چيزي كه مي خواهند مرا از تو دور كنند به حرفهايم نخند واقعا نمي دانم بي تو ضجه هاي تلخ بودن را به كدامين سو ببرم وبا مصيبت تنها ماندن را چه كنم. محمدم! تنها شقايق وجودم! از تو مي خواهم فانوست را برايم روشن نگه داري تا هيچ گاه غروب غم انگيزرا به فكر خود نسپارم ولي نمي دانم چرا كه هر بار كه مي خواهم با تمام وجود همچون باد به سويت بشتابم لرزشي سرتاسر وجودم را فرا مي گيرد.كاش  مي شد به ديدارت بيايم اي آفتاب غروب كرده زندگي من اي كاش مي توانستم از گل هاي درخشان آسمان گردنبندي برايت بسازم وهمچون طوقي زيبا بر گردنت بياويزم اي كاش مي توانستم دستان پر مهرت را در دستانم بفشارم وسردي  روزها را با گرمي بهترين خاطره هاي زندگي ام با تو تمام كنم اي كاش بودي وگيسوانم را بر روي زانوانت پريشان مي كردم وبرايم نوازش مي كردي وآنگاه من با نگاه معصومانه خود مي گفتم كه چقدر   

                                " دوستت دارم"

اي كاش چشم هايم در حسرت ديدن تو نمي سوخت كاش آفتاب محبت با تنم آشتي مي كرد دست نوازشگر رود اشكهايم را مي شست وغنچه هاي لبخند با آمدن تو در باغچه لبهايم باز مي شد واي كاش تو مي دانستي كه در اين فاصله ها اشك هاي داغم آغوش مهربان تو را انتظار مي كشند.

لطف كن اي دوست از رخ پرده بگشا ناز كم كن      دل تمنايي زدلبر غير ديداري ندارد

          

+ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387 ساعت 23:54 توسط بی نام |

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 2:9 توسط بی نام |

 

دستهامان نرسيده ست به هم...
از دل و ديده ، گرامي تر هم
آيا هست؟
 دست

آري ، ز دل و ديده گرامي تر:
دست!


زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان
بي گمان دست گرانقدر تر است.
هر چه حاصل کني از دنيا
دست آوردست!
هر چه اسباب جهان باشد ، در روي زمين
دست دارد همه را زير نگين
سلطنت را که شنيده است چنين؟!
شرف دست همين بس که نوشتن با اوست!
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست.
در فروبسته ترين دشواري
در گرانبارترين نوميدي
بارها بر سر خود، بانگ زدم :
_ هيچت ار نيست مخور خون جگر
دست که هست !
بيستون را ياد آر
دستهايت را بسپار به کار
کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار!
وه چه نيروي شگفت انگيزي ست
دستها یی که به هم پيوسته ست!
به يقين، هر که به هر جاي، در آيد از پاي
دستهايش بسته ست !
دست در دست کسي
يعني پيوند دو جان!
دست در دست کسي
يعني پيمان دو عشق!
دست در دست کسي داري اگر
داني ، دست  
چه سخن ها که بيان مي کند از دوست به دوست!
لحظه اي چند که از دست طبيب
گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد
نوشدارویی شفا بخش تر از داروي اوست!
چون به رقص آیی و سر مست بر افشاني دست
پرچم شادي و شوق است که افراشته اي!
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست!
دست، گنجينه مهر و هنر است
خواه بر پرده ساز
خواه در گردن دوست
خواه بر چهره نقش
خواه بر دنده چرخ
خواه بر دسته داس
خواه در ياري نابينائي
خواه در ساختن فردایی!
بار اين درد و دريغ است که ما
تيرهامان به هدف نيک رسيده ست، ولي
دست هامان نرسيده ست به هم !
دست من اما خاليست...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 ساعت 22:7 توسط بی نام |


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ